
"پازل"
رازی از دلخوشی درونش بود
دردی از روزگار من کم کرد
دلم از سینه پر کشید انگار
وقتی از پنجره نگاهم کرد !
من زمین خورده بودم اما او
باور تازه ای به خوردم داد :
که تو سیبی کلید یک کشفی
و نباید به سادگی افتاد !
عالم کودکی به من بخشید
من که در مشت کوچکش بودم
او شبیه ترنم پرواز
من نخ بادبادکش بودم !
واژه هایش شراب خالص بود
جمله ای گفت و ساده مستم کرد
تا که مومن شدم به ابراهیم
او مرا خواند و بت پرستم کرد !
چه بگویم از عمق دنیایش
هرچه فهیمدمش نفهمیدم
فلسفه در نگاه او پیداست
نیچه را با دو چشم خود دیدم !
او پر از حس خوب آرامش
در نگاهش هزار و یک دریاست
طرح لبخند او ژکوند است و
سر نقاشی لبش دعواست !
او همین که به راه خود می رفت
یک خیابان بی آبرو می شد
شور تازه به شعر من می داد
وقتی یک جایی حرف از او می شد !
تا شنیدم خدا دلش با اوست
متوکل شدم برب الناس
مومنش شد هر آنکه او را دید
دلبری می کند خدا نشناس !
آمد و خیره شد به چشمانم
با سلامش زد و خرابم کرد
بس که زیباییش هویدا بود
به ستایشگری مجابم کرد !
او همین جا کنار من اما
این برایم شبیه رویا بود
رخنه کرد در تمام دنیایم
او تمامش تمام دنیا بود
آی من با توام ترانه ی عشق
در کنار تو غصه را کشتم
دل بریدم من از همه دنیا
با تو دنیا نشسته در مشتم !
حال و احساس تو خود حافظ
شور و شوقت شبیه مولانا
خون عطار در رگت جاری
و فروغی درون تو پیدا !
شاعران را احاطه کردی تو
از غمی شاعرانه لبریزی
واژهایت کلام اشعار است
با من ساده دل بگو چیزی !
با من ساده دل چه کردی تو
که دلم خواست با تو پر بزنم ؟
تا شوم بت پرست آیین ات
و به دیگر بتان تبر بزنم !
پدرم گفته بود اگر باشی
اسم من را دگر نخواهد برد
بی پدر آمدی و اسم من
از شناسنامه ی پدر خط خورد !
او نمی داند از دلم چیزی
که چه سری تو با دلم داری
که نفس می کشم تو را هر روز
تو برایم شبیه سیگاری !
او نمی داند از دلم تا تو
پلی از جنس دلخوش پیداست
من و تو پازلیم و تکمیلیم
تو که باشی بهشت من اینجاست !
من تو را نه رها نخواهم کرد
تو به شش های من نفس دادی
من اسیرم به عشق تو بانو
که می ارزد به حس آزادی !
شاعر و دکلمه : مجید احمدی
دانلود دکلمه پازل از مجید احمدی