خاطره ی مسجد ...
این خاطره برای پارساله :
چند روز پیش زد به سرم برم مسجد
هم نمازو بخونم هم اینکه مدت ها بود نرفته بودم برم ببینم چه خبره ...
رفتیم نمازو خوندیم امام جماعت مسجد بلند شده
بین نماز مغرب و عشا داستان تعریف میکنه ...
به فکر اینم نیست
که آقا شاید کسی کار داره می خواد زود بره ، یا دوست نداره داستان گوش کنه !!
حالا داستانشم خوب و واقعی باشه آدم نمی سوزه ...
میگه : ماه محرم بود همه دسته ها عزاداری میکردن ،
داخل یه مسجد داشتن غذا می پختن !
برای خواندن کل متن به ادامه ی مطلب بروید
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:20 توسط مجید احمدی
|
