( به قول بنده خدایی :

 هرجا شنیدی میگن یا حسین حتما" برو چون دارن شام میدن ،

هرجا هم شنیدی دارن میگن یا علی اصلا" نرو چون دارن یه چیزی بلند میکنن !! )

خلاصه سرتونو درد نیارم میگه :

داخل مسجد غذا می پختن نمی دونم چی میشه دور دیگ خالی میشه از آدم ...

 ( مگه میشه غذا بپزن کسی بالا سر غذا نباشه !!؟؟؟ )

بگذریم ... ادامه :

هیشکی نبوده دوره دیگه ، بعد یه زنه که آدم نرمالی نبوده

به قول حاجی : بدکاره بود از رو به روی مسجد میگذره می بینه غذا داره می سوزه

میره داخل زیر غذا رو کم میکنه میره خونه ش ...

این زنه میره بهشت !!!!!!

( وااااااااااااااااااا دیــــــــــــــــــــــ ی ی ی ی ی ی ی !!!! یعنی چی ؟؟؟)

بابا نخندون ، یه چی بگو بگنجه !!!

آخه حاجی مگه بهشت و جهنم معلوم شده ؟؟؟

مگه روز قیامت شده که یارو بره بهشت ؟؟

شایدم شده ما خبر نداریم ...

منظورت بهشت برزخیه ؟؟؟

خوب تو از کجا فهمیدی ؟؟؟

تو از کجا فهمیدی یه زنه اومده زیر غذا رو خاموش کرده بدکاره هم بوده ؟؟؟

تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ مگه نمیگی دوره دیگ کسی نبود ؟؟؟

چرا دروغ به خورد مردم میدی سر نماز بی انصاف ؟؟؟

سند این چیزی که تو گفتی کجاست ؟؟؟

کی دیده زن بد کاره رفته زیر دیگو کم کرده ؟؟؟ هان ؟؟؟

اگه اونجا کسی بود که خودش کم می کرد دیگه این قصه ها واسه چیه ؟؟؟

چرا به اسم امام حسین (ع) هر دروغی میگین ؟؟؟

یعنی من هر غلطی دلم میخواد بکنم

ماه محرم برم سینه بزنم واسه امام حسین (ع) یه کاری بکنم حله همه چی ؟؟؟

میرم بهشت ؟؟؟

برو دست از سر ما بردار ...

پس تکلیف آیه ی زیر چی میشه ؟؟  :

«  فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره »

  یعنی : تمام اعمالی که انجام می دهیم ، حتی اگر ذره ای و مثقالی باشد ،

به خودمان باز می گردد و بازتابش آنها را در زندگی خواهیم دید .

.............................................................................


واقعا" متاسفم برای خودم و کسانی که تو مسجد بودن و

 داشتن اراجیف های شما رو گوش می دادن !!

چرا یه حرفایی می زنی تا من فکر کنم تو بی سوادی ؟؟؟

یکی بیاد منو خاموش کنه !!!

آقا نکن این کارو انقدر دروغ نگو ...

انقدر مردمو با داستان های صد من یه غاز فریب نده !!

هرکسی برای خودش شخصیت و احترام داره شخصیت آدما رو به ظاهر بینی نسنج ...

بسه دیگه !!

یه بار یکی اومده بود سر کوچه مون به خدا قسم لباس سبز پوشیده بود

یه دسته هزاری پونصدی گرفته بود دستش پرچم پهن کرده بود

روش شمشیر و اینا گذاشته بود و چند تا هزاری پونصدی هم رو پرچمه بود

دم اذان بود از مسجد صدای اذان میومد اینم با صدای نحسش می گفت :

ابوالفضل فلان حسین فلان اهن اهن اهن گریه ی الکی ...

صدای اذان و صوت نکره ی اینم قاطی شده به هم !!! وای ...

داشت به نام امام ها پول در میاورد دم اذان بود من داشتم میرفتم کلاس !

کیف دستم بود با کیف زدم بلندگوش چپ شد :-)

یارو برگشت نگاه کرد بهش گفتم :

 امام حسین گفت : وقت نمازه بسه برو نمازتو بخون !!

اون گفت : تو برو منم اومدم ...

منم گفت : تو هیچ وقت نمیای خرو تو مسجد راه نمیدن !!!

خودتو گول نزن بدبخت به اسم امام داری پول در میاری ؟؟

تو امام سرت میشه ؟؟ سوء استفاده گر !!!

چشامو بستم دهنمو وا کردم ،

رکیک بارش کردم اونم قرمز شده با تته پته جواب می داد ...

اصلا" نمی فهمیدم چی میگه !!

که یکی از دوستام گفت ول کن بابا مجید برو و منم رفتم ...

از اون موقع به بعد دیگه ندیدمش تو محل !!! :-)

آآآآآآآی ی ی مردم خام اینا نشین اینا به نفع خودشون دارن کار میکنن ...

تو تلوزیون هم گفت :

 با این کسایی که به هر عنوانی معرکه میگیرن برخورد کنید

 و به شهرداری گزارش بدید ...

این اگه چاره گر بود بدبختی خودشو چاره میکرد !!!

به نام دین داره پول در میاره ...


اینا هیچ وقت بر نمی گردند قضیه ی اون حکایت مولوی هستش که میگه :

در زمان مصطفي صلي الله عليه و سلم كافري را غلامي بود مسلمان صاحب گوهر .
 
سحري خداوندگارش فرمود كه طاس ها برگير كه به حمام رويم .

در راه مصطفي صلوات الله عليه وسلّم در مسجد با صحابه نماز مي كرد .

غلام گفت :

 ای خواجه لله تعالي اين طاس را لحظه اي بگير تا دوگانه بگزارم

 ( یعنی نماز صبح بخونم )

بعد از آن به خدمت روم .

 چون در مسجد رفت نماز كرد مصطفي صلي اله عليه و سلم بيرون آمد

و صحابه هم بيرون آمدند . غلام تنها در مسجد ماند .

خواجه اش تا به چاشتي منتظر وبانك مي زد كه :

 ای غلام بيرون آی .

گفت : مرا نمی هلند ( یعنی رهایم نمی کنند )

 چون كار از حد گذشت ، خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه نمی هلد .

 جز كفشی و سايه ای نديد و كس نمی جنبيد .

 گفت : آخر كيست كه تو را نمی هلد كه بيرون آيی ؟

 گفت :

 آن كس كه تو را نمی گذارد كه
اندرون آيی خود كس اوست كه تو او را نمی بينی .

گفت آخر مسجد اندركس نماند               كيت وا مي دارد آن جاكت نشاند

گفت آن كه بسته استت از برون             بستــه است اوهم مــرا در اندرون

آن كه نگذارد تو را كآيي درون                مــي بنگذارد مــرا كآيــم بــرون

آنـك نگذارد كـزين سو پا نهـي               اوبدين سو بست پاي اين رهـي



بله عزیزان

 خدا هرکس رو دوست داشته باشه

 تو حرم خودش راه میده بقیه ی حرفا قصه و بهانه است  ...








من این خاطره را وقتی می نوشتم و روایت می کردم

خدا می داند هدفم صرفا" دلسوزی بود و توهین به قشر یا شخص خاصی نبود

و هدفم رضای خدا بود و اینکه بگویم :

مردم بیایید و جاهل نباشید !

ولی خوشحالم که این خاطره سبب شد

که درس های خیلی خوبی از عالم گرانقدر شیخ یونس سمیعی یاد بگیرم

وقتی راجع به این خاطره امروز در مسجد بحث می کردیم به خیلی نکات

خوب و کلیدی و اساسی رسیدم که انشالله رعایت خواهم کرد

 فقط می خواهم بگویم مقام یک روحانی خیلی بالاتر از آن چیزی است

 که در فکر بگنجد

و گاهی کسی در این لباس چیزی می گوید که شاید من نمی دانم

و شاید او اشتباه کرده است و شاید من ...

خلاصه این خاطره هدفش این بود که بگوید :

ریشه ی تمام گناه ها در جهل است ...
رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید :


قَلبٌ لَيسَ فيهِ شَى ءٌ مِنَ الحِكمَةِ كَبَيتٍ خَرِبٍ فَتَعَلَّموا

وَعَلِّموا وَتَفَقَّهوا وَلا تَموتوا جُهّالاً فَإِنَّ اللّه  لايَعذِرُ عَلَى الجَهلِ ؛


دلى كه در آن حكمت نيست، مانند خانه ويران است ،

پس بياموزيد و تعليم دهيد ، بفهميد و نادان نميريد .

براستى كه خداوند، بهانه اى را براى نادانى نمى پذيرد .


نهج البلاغه، خطبه 91


اگر وقت داشتید این مقاله رو از زکیه سلیمی بخونید :

نادانی ریشه ی بدبختی


و من الله توفیق .