بانوی رویاهای من ...

تو را در خیال کشیده ام !!

تو را در عالم سبز رویا نگاشته ام ...

بی قرارم ببینمت ،

روزی ،

جایی ،

لحظه ای ،

تا بگویمت چه بی تحمل منتظرت بودم !

پنهانی ...

اگر چه هرجا باشی به یاد توام و تو هم به یاد منی !!

مواظب خودت باش تا لحظه ی به تو رسیدنم بانوی زیبای من ...


.

.

.


این شعر نو رو هم همین الان بداهه گفتم مال خودت مال چشات :


شاید در این کوچه

شاید در آن کوچه

شاید کمی دور از من و اینجا !

شاید به من نزدیکتر باشی ...

هرجا که هستی روزگارت خوش ،

اما بدان من انتظار دیدنت را می کشم هر روز !

جایی اگر دیدی مرا بشناس ...

من با نگاه تو کمی نا آشنایم !!

بانوی من ،

اسطوری رویایی ذهنم !

دیدارمان باشد برای روز دیداری که نزدیک است ...

من عاشقانه پای احساسات تو هستم !

تو نیز هم تا می توانی پای دنیای دل من باش ...

ما می رسیم آخر به هم جایی !

تنها امید زندگانی ای نگارم ...

جایی اگر دیدی مرا بشناس !





+ پ.ن :

ای بابا ...