شعر " ويرانه گر " از مجيد احمدی

اين شعر رو الان گفتم ، در بهت و ناباوری ، يك شعر عاشقانه است
فقط اين رو با چشمان گريان نوشتم و تقديم می كنم به دوست صميمی خودم
به " سياوش عليزاده " كه فردا قراره من و همه ی دوستانش رو با كلی خاطره
از جای جای تهران ، تنها بذاره و از ايران برای هميشه بره !
برات دعا می كنم ، سفر بی خطر ، مواظب خودت و خوبيات باش .
در پناه حق .
" ويرانه گر "
می روی آهسته بی حس و غريب
بی رمق ، خالی تر از پوچی بزرگ ...
در پی عشقی كه در فال تو بود
در پی احساس خوشبختی كه دنبال تو بود
از دياری كه همه روح و تن و آرامشش مال تو بود !!
از دياری كه همه پس كوچه هايش مملو از آن بوسه كاری های ماست
كه تنش ياد آور آن خنده ها و گريه زاری های ما ،
آن يادگاری های ماست !!
از دياری كه همه جايش وطن بود و وطن
از دياریكه در آن ،
عشق و اميد ، نور و خورشيد و همه دنيای من بودی و من
روزها در سينه ات ، كنج دلت
كلبه ای از جنس رويا داشتم ...
من تو را هم پای خوب و پا به پای زندگی و همدمم پنداشتم !!
من تو را كم داشتم ...
می روی تا بی تو دلواپس شوم
رنگ ويرانی بگيرم بر خودم
تا كه شايد رفت از ذهنم كه من
چه صميمی با تو هم پا می شدم !!
من كه خود گمگشته بودم با تو پيدا می شدم
آه من با تو چه زيبا می شدم ...
می روی تنها به سوی كار خويش
بی خيال خاطر ما میشوی
بی خيال اينكه تنها میشوم
بی خيال اينكه تنها می شوی !!
می روی بی آنكه فكرش را كنی
در نبودت روزها سخت است و اين خانه غريب
در نبودت كوچه ها سرد است و من حالم عجيب !
می روی بی بال و پر سوی سفر ...
اين منم پشت سرت با بغض سنگين و چه غمگين با تب و چشمان تر
می روی بی آنكه فكرش را كنی
در نبودت آسمان رنگی به رخسارش نمیماند دگر
خانه ام ويران شد ای ويرانه گر ...
در نبودت عشق بیجان است و گريان میشود چشمان من
در نبودت می شوم زندانی و اين خانه هم زندان من
ای مسافر درك كن فقدان تو يعنی غم و فقدان من !!
آه زندان بان من ...
تو چه میخواهی دگر از جان من ؟؟
در نبودش خسته از مرداب اين دنيا شدم
كاش می دانست آن راهی كه من تنها شدم
روزگاری تكيه بر كوه وجودش كردم و اين روزگار
تكيه گاهم را شبی در باد برد
آنكه يادش كردم هرلحظه ، مرا از ياد برد ...
ای مسافر ، خانه ات آباد
قلب يارت شاد باد !
هر كجا كه می روی نامت عزيز
هر كجا كه می روی يادت گرام
هر كجا كه می روی نامت عزيز ، يادت گرام ،
فكر من را هم نكن در درد ها جا مانده ام
آه تنها مانده ام !!
ساكت و يخ بسته در كنج اتاق
بی تو زانوهای سردم را در آغوش خودم جا می كنم
دستهايم را درون سردی اين زندگی ها می كنم
مشت خاكستر شدم از شعله ی تنها شدن
پای تو پر پر شدم ...
مثل آن ميخانه ی خالی و متروكه ببين ،
بی در و پيكر شدم !
روزهای بی تو را خط می زنم در كنج تقويمی عبوس !!
من حلالت میكنم اما شدم پايت حرام ...
ای تو نامت خوب و زيبا و گرام
هيچ كس از من نمیپرسد چرا پژمرده ام ،
من چرا افسرده ام ،
هيچ كس از من نمی داند ، ندارد هيچ كس از من خبر !
ای دريغ از يك سلام ،
ای دريغ از يك كلام ،
اين منم بی تو سكوتی نا تمام ...
شاعر : مجيد احمدی
+ پ.ن :
