آرام آرام در حالی که تلو تلو می خوردی آمدی ...

و من با ملودی و موسیقی تق تق کفش های پاشنه بلندت ترانه میگفتم زیر لب ...

وارد شدی ...

در اتاق را بستی !

چراغ را خاموش کردی ...

و تنها و تنها نور پنجره بود که به اتاق هجوم می آورد !

و من که دراز کش روی تخت بودم بلند شدم با حیرت ...

چشمانم تازه باز شده بود انگار

چه اندامی !!

چه لباس ابریشم براقی !!!

چه بوی خوبی ....

مممممم عجب عطر خوبی زدی لعنتی !!!

رو به رویم ایستادی ...

خم شدی و دستانم را گرفتی و در گوشم گفتی :

خیلی دوستت دارم مجید !

و من در بهت به چشمانت که در آسمان سیاهش شهاب باران بود

از شوق رقصیدم ...

در آغوشم رها شدی !!

و من با دستان لرزانم  که از شوق و عشق و ناباوری می لرزید ...

تن حریر و ظریفت را ناز کردم کودکانه !!!

تنی که می ترسیدم نگاهش کنم که مبادا جای نگاهم رویش بماند !!!

و یک آن حس کردم خوشبخت ترین و قوی ترین مرد دنیام ...

 و نم نم باران به صورتم می خورد

فکر کردم پنجره باز است !!!

.

.

.

چشمانم را باز کردم دیدم نه !!

مادرم داره رو صورتم آب می پاشه و میگه :

مجید پاشو منو برسون پیش ثریا خانوم دیر شده !!! منتظره ...

آه ...

بازم خواب بود ؟؟؟؟

- چی ؟؟؟

هیچی !!!




+ پ.ن :

لعنت به این اضغاث احلام !!