اين غزل رو جديد سرودم ،‌ يكی از سروده های جديدمه ،

كه بعد از ثبتش ، داخل وبلاگم گذاشتم اميدوارم كپی‌ نكنيد .

اين غزل رو تقديم می كنم به همه ی جوانان ايرانی

به اميد روزهای خوب ...



" حس گنه كاری‌ "


چنان مستم كه در من نا ندارد حس هشياری ...

شب و روزم شده مستی شبانه روز تكراری !

در آغوشم فقط بختك نماز عشق می خواند

درون خواب بيدارم گمم در خواب و بيداری‌ !!

تمام روزها خالی و شبها مملو از پوچی

چه می شد ساده می مردم ولی هستم به ناچاری !

خيابانها قفس ، پس كوچه ها سلول  و زندان است

و من زندانی‌ ام در اين جهان چار ديواری  !!

خدا هم رانده ما را از سرا و خانه و دينش

كه من توبه نكردم مانده ام در خود گرفتاری !

طواف كعبه ممكن نيست از بس مست و بی‌هوشم

به دور خويش میچرخم در اين دنيا چو پرگاری‌ !

دلم لبخند می خواهد ولی‌ چون سيل با آهم

شود از چشمهايم  اشك های شبنمی جاری  !

چو سيگاری‌ كه می‌ سوزد وجودم گر گرفت از غم

 و خاكستر شدم  اينجا برای زير سيگاری‌ !

حسابم را به دنيا می دهم سير‌ی نمي داند

نوشته از ازل بر برگ تقديرم بدهكاری‌ !!

دلم راضی به مرگ است و جهنم پوز خندی كرد

دگر دوزخ تر از اينجا سراغش را كجا داری ؟؟

مرا بيدار كن قدری تو ای صبحی كه در راهی

سپيده دم رهايم كن از اين حس گنه كاری !!



شاعر : مجيد احمدی









+ پ.ن :


با ما به از اين باش كه با خلق جهانی ...