مجید احمدی شاعر و ترانه سرا


در این دنیای وانفسا کسی من را نمیفهمد
دل نشکسته معنای شکستن را نمیفهمد
میان ماندن و رفتن نماندن انتخابت بود
امان از این دل ساده که رفتن را نمیفهمد
عجب که عشق مثل پاره خطهای موازی بود
بریدن را نفهمید و رسیدن را نمیفهمد
برای من وطن بودی نمی فهمی چه می گویم
ببین غربت نرفته خاک میهن را نمیفهمد!
شبیه قوطی کبریت خیس مانده در باران
که بی مصرف شدن روشن نبودن را نمی.فهمد
نمی داند سزای چوبِ کبریت است یا قوطی
نه باران لذت آتش کشیدن را نمیفهمد
دقیقا مثل یک قاضی که شکی در دلش مانده
مقصر را دلیل عمدِ کشتن را نمیفهمد
شبیه مادر مقتول رو در روی اعدامی
که او از خون دلبندش گذشتن را نمیفهمد
مصیبت مثل تقدیر است همینطور ساده و سیال
میآید از در خانه و رفتن را نمیفهمد
شاعر: مجید احمدی
تهران - ۱۳۷۲