چشمان او ...

چــــــرا ؟؟؟ نمی دونم ...
ولی خسته ام و خستم کردن ، آدما رو میگم !!
تو که جای خود داری ...
وقتی که میای تو ذهنم ، دیوونه بازی هام شروع میشه !!
بدون تو ... / بدون تو ...
این کتاب های قطور عرق کرده ی لای دستامو
این جوونی رو ،
این آینده ی بسیار روشنو ...
این تن مریض از بی خوابی رو ،
این عشقو ،
این استعدادو ،
این هوشو ،
این مهربونی رو ،
این زیبایی رو ،
این ترانه رو ...
می خوام چی کار ؟؟؟
شیرین ترین لیلای من !!
می خوام چی کار ؟؟؟
بذار بشه هرچی قرار بشه ...
خیالی نیست !!
می خوام دوباره بسازم ...
مگه من حق زندگی ندارم ؟؟!؟!
امروز ، امروز یه نفرو دیدم دلم هووررری ریخت پایین ...
احساس کردم یه عمره میشناسمش !!
یه عمره دوستش دارم
خیلی حس خوبی بود برای اولین بار ...
از چشماش داشت ستاره می ریخت !!
- من شما رو جایی ندیدم ؟؟
- نه ! گمون نمی کنم ...
- آخه به نظرم آشنا میاین خیلی !!
- اوووم شما هم ...
- آهان یادم اومد ! بین چشمان من شما اتفاقی افتاده بود ...
- شما چه باحالید !! اتفاق ؟
- آره ، آره من شما رو ...
( یاد تو افتادم و ساکت شدم حرفم نیمه کاره موند و از کنارش رد شدم )
- آقا ، آقا اسمتون ؟؟ ... چه اتفاقی ؟؟ شما کی هستین ؟؟
- عین این گنگ ها سوار ماشین شدم و گازشو گرفتم اومدم خونه !!
حالا بماند !
با تو بدنامی هم میارزه عشق من ...
+ پ.ن :
پس این عید که میگن کجاست ؟؟
چرا پس من حسش نمی کنم ؟!!!!!
می دونی عید من چیه ؟؟؟
عید من خلاصه شده توی لباسای شیک و نویی که خریدم !!
و هیچ حسی به پوشیدنشون ندارم !!!
هپلی هپلی ...
