یادت هست ...

یادت هست گفتم : من جدایی را اصلا" باور ندارم !!

مگر می شود کسی من و تو را از هم جدا کند ؟؟؟

چه کسی می تواند گره سفت دست های من و تو را از هم باز کند ؟؟؟

نه نه اصلا" باور نمی کنم ، هیچکس نمی تواند !!

تو آه کشیدی و گفتی : هرگز عزیزم ، هرگز نمی شود ...

اما روزگار تخص تر از این حرفا بود ، بد لج کرد بد !!

می خواست ثابت کند که می شود ، شدنی است ...

حالا می فهمم ، فاصله ی گفتن تا شدن یک آه است !!

کاش آن روز آه نمی کشیدی در دفتر نقاشی زندگی من ...

کاش فقط ای کاش ...

یادم نبود گاهی غیر ممکن ممکن می شود !!

ما دیدیم که شد ...

حالا خیلی چیزها را باور میکنم تا روزگار لعنتی با من لج نکند

و نکوشد برای ثابت کردنشان برای من ...

من دیگر طاقت سختی ندارم !!