ديشب ...
" تو مثل ... "
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم ...
چگونه دل اسیرت شد قسم بر شب نمی دانم !
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم !!
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم !
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم !!
و من هم یک کبوتر تشنه ی باران درمانم !!
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
و من خواب تو را می بینم و لبخند پنهانم !!!
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم !!
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم !
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم !!
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم !
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم !
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم !!
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم ...
+ پ.ن :
ديشب انقدر كلافه بودم انقدر عصبی بودم كه حد نداشت ...4 تا فيلم ترسناك داغوون پشت سر هم ديدم !!
اوه اوه سكانس هايی ترسناك و خشن ...
اوووف الان يادشون می افتم تنم می لرزه !!
الانم كه می بينی ديگه 6 صبحه و من هنوز بيدارم
با اينكه ديروز كتابخونه بودم تا ساعت ده شب ...
كلا" از ديروز 3 ساعت خوابيدم !
ديشب خيلی شب بدی بود هنوزم خوب نيستم ...
