ناگهان ...

.:: ناگهان ::.
ناگهان زنگ می زند تلفن ،
ناگهان وقت رفتنت باشد ...
مرد هم گریه می کند وقتی
سر ِ من روی دامنت باشد !!!
بکشی دست روی تنهاییش ،
بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی ،
واقعا عاشق تنت باشد !!
روبرویت گلوله و باتوم ،
پشت سر خنجر رفیقانت ...
توی دنیای دوست داشتنی ،
بهترین دوست، دشمنت باشد !
دل به آبی آسمان بدهی ،
به همه عشق را نشان بدهی ...
بعد، در راه دوست جان بدهی ...
دوستت عاشق زنت باشد !!!
چمدانی نشسته بر دوشت ،
زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی ...
مقصد ِ راه آهنت باشد !!
عشق، مکثی ست قبل بیداری ...
انتخابی میان جبر و جبر ،
جام سم توی دست لرزانت ،
تیغ هم روی گردنت باشد !!
خسته از «انقلاب» و «آزادی» ،
فندکی درمیاوری ... شاید ...
هجده «تیر» بی سرانجامی ،
توی سیگار «بهمنت» باشد ...
+ پ.ن :
آه ... فقط آه ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 2:10 توسط مجید احمدی
|
