خاطره ای زيبا ...

يه خاطره ی جالب يادم اومد بذاريد براتون تعريف كنم ،
حدود دو سال پيش زنداییم نو عروس بود ،
مامانم ، دایی و زنداییم رو برای شام دعوت كرده بود به اصطلاح پا گشا ،
بعد اينا اومده بودن خونمون ، اين نو عروس ها رو هم كه می دونيد ديگه ؟
اولش يه كم بی آزار و خجالتی و محبوب و جذاب و
خدمتتون عرض كنم كه متفاوت و معصوم جلوه می كنن !!!
اين زندایی ما هم همچين تيريپی برداشته بود ،
سرتون رو درد نيارم تو حال و هوای خودش و كلاس گذاشتن خودش بود !!
تا حدی دست پاچه بود كه مامانم همراه مرغ و غذا آش پخته بود ،
زنداييم تو آش به جای كشك سس سالاد ريخت !! :-) اوا حواسم نبود ...
من : آبجی ده دفعه گفتم رو اين ظرفا برچسب بچسبون ،
بدونيم كدوم كشكه كدوم سُس سالاده !!! هاهاهاهاهاها :-)
خلاصه آقا نشسته بوديم دوره هم كه زنداييم خواست بره دستشویی ،
منم بغل داييم نشسته بودم با گوشيم ور می رفتم يهو بهم گفت :
معذرت می خوام مجيد جان اينجا دستشویی دارين ؟؟؟؟
منم گفتم :
نه زندایی ما شبا ميريم لای درختا ، صبحا هم ميريم خونه ی همسايمون !!!
هاهاهاهاها ... :-)
داييم داشت چای میخورد يهو پوووووووووووو ...
همه خنديدن زنداييم خودش خندش گرفت بابت سوالی كه كرده بود !!! :-)
گفتم : بابا زندایی كلاس نذار ديگه همين بغله !! :-)
امان از اين دخترا كه عروس ميشن داستانی دارن واسه خودشون با فاميلای جديد ...
نظر شما چيه ؟؟؟ :-)
+ پ.ن :
دوستان اين جمله رو از من به خاطر بسپاريد :
