ميدون آزادی ...
پری روز داشتم از ميدون آزادی ميومدم ...
از مترو پيدا شدم رفتم زير برج كه برم اون سمت تاكسی بگيرم ،
زير پل يه بچه ی ريز ميزه وايساده بود دستش از اين قرآن كوچيكا بود
يه كيسه داشت كه پره قرآن كوچيك بود !!!
بعد دستشو دراز كرد گفت : آقا بفرماييد قرآن ...
گفتم : ممنونم خونه دارم ، تو گوشيمم هست مرسی ،
منظورم اين بود كه نمی خرم برو دنبال كارت !!
بعد گفت : نه آقا هديه است بفرماييد ،
منم گفتم : هديه است ؟؟ پس بده ...
( مفت باشه كوفت باشه !!! :-) هاهاهاهاها )
گرفتم قرآنو ، بعد پسره گفت : هزار تومان ميشه !!!!!!!!!!!
من : چــــــــــــــــــی ی ی ی ی ی ؟؟؟؟ من كه گفتم نمی خوام بيا بگير ...
پسره : آقا هزار تومان ميشه پولشو بده
خواستم بذارم زمين برم گفتم : بابا قرآنه ، قرآنو كه زمين نمی ذارند !!
گفتم : بيا بگير آقا پسر من پول ندارم ...
گفت : آقا هزار تومان ميشه پولشو بده !!!
منم زدم به نشنيدن گفتم : تو گفتی هديه است من قبول كردم خداحافظ ...
راهمو كشيدم رفتم !!
آقا / خانوم ، چشمت روز بد نبينه افتاده دنبالم سيريش ،
داد ميزنه : " پولمو بده ، هزار تومنمو بده !! "
هر كی ندونه فكر می كنه جيبشو زدم يا ازش دزدی كردم ...
والله ... !!!
ديگه ديدم اوضاع داره بيخ پيدا می كنه ،
اين پسره واسه هزار تومن می خواد آبرومو ببره تو خيابون !!
در آوردم هزار تومان بهش دادم ...
گفتم : اين پول حلال نيست آقا پسر چون من راضی نيستم ،
اونم گفت : می دونم ، بعد عين گاو سرشو انداخت پايين رفت !
بعضيا چه جوری پول در ميارن !!؟؟
والله به خدا ...
ولی عوضش يه قرآن گرفتم اين خودش يه دنيا ميارزه ...
+ پ.ن :
سلام به همتون ،
چند روزی نبودم همين الانشم نيستم ...
سرم واقعا" شلوغه !!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 21:49 توسط مجید احمدی
|
