بچه كه بوديم ...
چشمانم را به مطب دكتر می برم
نمی دانم چه مرگشان شده است ؟؟؟
هر شب در خواب جايشان را خيس می كنند !!
چه رسم مضخرفی است اين عشق ورزيدن ...
- بچه كه بوديم بهتر بود ،
حداقل سر زانوهايمان زخم می شد
كه مادرمان با يه پماد سر و ته زخم را هم می آورد و خوب می شد .
و اما حالا دل هايمان زخم می شود و هيچكس نمی تواند برايش كاری بكند !!
هيچكس ...
بچه كه بوديم شب ها جايمان را خيس میكرديم و حالا بالشمان را !!
كاش بچه بوديم ، به خدا دردش كمتر بود ...
+ پ.ن :
دوستی ها كمرنگ ؛ بی كسی ها پيداست ،
راست گفتی سهراب ؛ آدم اینجا تنهاست !!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 7:29 توسط مجید احمدی
|
