" خسته ام "

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام !


در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام !


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام !


در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام

هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام !


به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک

بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام !


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا

من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام !


همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار

از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام !


به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال

من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام !


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی

چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام !


گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها

از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام !


همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست

از آنکه یار شد مرا دیدن یار، خسته ام !!












+ پ.ن :

چترش چقد خوشگله !!