داخل دانشگاه ، تو آلاچيق نشسته بوديم

دختری از رو به روی ما كه می‌ گذشت ،

صدای زنگ گوشی‌ همراهش به صدا در آمد جواب داد :


" ااااااالوووووو ســلاااام عشق من خوبی‌ عزيزم ؟

كجایی‌ ؟ پاهات كجای‌ زمينو داره ناز می كنه عشقم ؟؟

نميگی من حسودم ؟!

ببوسمت كه داری می‌خندی بميرم ،‌ تو بخند زنده شم ... "


تا همين جاش متوجه شديم چون داشت می‌ رفت و حرف می زد !

حالا قيافه ی‌ ما بعدش ديدنی‌ بود ...

خوب واسه اينكه دلمون خواست يكی‌ هم با ما اينجوری حرف بزنه !!

محمد گفت : می‌دونم كه همتون رفتين تو كف !

رضا گفت : ببين تو رو خدا مال ما پاچه می‌گيره ...

منم ساكت بودم و با حسرت به خودم گفتم :

آه ... اون پسره چقدر خوشبخته !







+ پ.ن :

 آدميان به لبخندی كه بر لبها می نشانند

و به احساس خوبی كه بر جا می نهند ماندگارند

بياييد ماندگار شويم ...