سنگ و پسر ...
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند
اما هرچه می کوشید حتی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت ،
لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد
سپس رو به او کرد و گفت :
« ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه ؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت : « آره پدر، استفاده می کنم .»
پدر آرام و خونسرد گفت:
« نه، استفاده نمی کنی ، تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 16:15 توسط مجید احمدی
|
