این شعر رو برای شب قدر سرودم ، جهت راز و نیاز با خدا

تقدیم به بندگان مخلص خدای بزرگ و بلند مرتبه ...



" راز و نیاز "


شب قدر است و حال من عجیب است

دعـایـم دم بـه دم اَمَّـن یُـجـیـب است !

خــــــدایا بـنـده ات از خود مَـران کـه

بــدون تـو در این دنیا غـریب است !


خـــــدایا بنده ای پـست و حقیرم

درون مَـعـصـیَـت عُمری اســیرم

بگو جز تو که را از دل بخوانم ؟؟

که دامــان که را جز تو بگیرم ؟؟


الهی ! مَن تــو را یـاری نکردم

به غیر از معصیت کاری نکردم

تو دین را اَرمغــان دادی به قلبم

ز من بگذر که دین داری نکردم !


دلم مـغرور شـد بر این شعورم

نفهمیدم که عمری از تو دورم

گــرفــتـار بــلا گـشـتــم خـــــدایا

پشیمانم ، پشیمان از غرورم !


الهی ! من فقیر و خوار و پستم !

کــنـار سُـفره ی خوبان نشستم

تــو دستت بر سَـرم بود و ندیدم

نمک خوردم نمکدان را شکستم !


خـــدایـــا ای تــمـام آرزویـــم

ببین مـن بـنـده ای بی آبرویم

نجاتم ده که مـن غـرق گناهم

که دوزخ را ببینم پیش رویم !

 

خدایا گــر بـدم امـا تـو خوبی

یقـیـن دارم که سَـتار العُیوبی

تو گفتی خانه ی من باز گردد

اگر تو بنده وار در را بکوبی !


ببین که آمدم چون بنده ای پست

به سـوی تـو دراز کرده ام دست

مـرا از خود مَـران امشب خـــدایا

که می دانم امید بخششی هـست !


به حَـقِّ آن شـهـید پــاک مـحراب

که قلبم در عزایش گشته بی تاب

بـشوی از مـن گـنـاهـم را الـهـی !

به حق آن جوان مردان بی آب ...


به روی تو به سجده سَر گذارم

اگر چه یک جـهان تقصـیر دارم

یقین دارم تـو رَحمان و رَحیمی

به لطـف تـو هـنـوز اُمـیّـدوارم !


ذلیلم مـن ضعـیـف و بی نوایم

که می دانم جـهنم هست جایم

سِـزاوارم عـَـذابت را خـــدایا

خدایی کن تو بگذر از سزایم !



شاعر : مجید احمدی