شعر " راز و نیاز " از مجید احمدی

این شعر رو برای شب قدر سرودم ، جهت راز و نیاز با خدا
تقدیم به بندگان مخلص خدای بزرگ و بلند مرتبه ...
" راز و نیاز "
شب قدر است و حال من عجیب است
دعـایـم دم بـه دم اَمَّـن یُـجـیـب است !
خــــــدایا بـنـده ات از خود مَـران کـه
بــدون تـو در این دنیا غـریب است !
خـــــدایا بنده ای پـست و حقیرم
درون مَـعـصـیَـت عُمری اســیرم
بگو جز تو که را از دل بخوانم ؟؟
که دامــان که را جز تو بگیرم ؟؟
الهی ! مَن تــو را یـاری نکردم
به غیر از معصیت کاری نکردم
تو دین را اَرمغــان دادی به قلبم
ز من بگذر که دین داری نکردم !
دلم مـغرور شـد بر این شعورم
نفهمیدم که عمری از تو دورم
گــرفــتـار بــلا گـشـتــم خـــــدایا
پشیمانم ، پشیمان از غرورم !
الهی ! من فقیر و خوار و پستم !
کــنـار سُـفره ی خوبان نشستم
تــو دستت بر سَـرم بود و ندیدم
نمک خوردم نمکدان را شکستم !
خـــدایـــا ای تــمـام آرزویـــم
ببین مـن بـنـده ای بی آبرویم
نجاتم ده که مـن غـرق گناهم
که دوزخ را ببینم پیش رویم !
خدایا گــر بـدم امـا تـو خوبی
یقـیـن دارم که سَـتار العُیوبی
تو گفتی خانه ی من باز گردد
اگر تو بنده وار در را بکوبی !
ببین که آمدم چون بنده ای پست
به سـوی تـو دراز کرده ام دست
مـرا از خود مَـران امشب خـــدایا
که می دانم امید بخششی هـست !
به حَـقِّ آن شـهـید پــاک مـحراب
که قلبم در عزایش گشته بی تاب
بـشوی از مـن گـنـاهـم را الـهـی !
به حق آن جوان مردان بی آب ...
به روی تو به سجده سَر گذارم
اگر چه یک جـهان تقصـیر دارم
یقین دارم تـو رَحمان و رَحیمی
به لطـف تـو هـنـوز اُمـیّـدوارم !
ذلیلم مـن ضعـیـف و بی نوایم
که می دانم جـهنم هست جایم
سِـزاوارم عـَـذابت را خـــدایا
خدایی کن تو بگذر از سزایم !
شاعر : مجید احمدی
