امروز ...


اوه دو تا از امتحان های سختم رو دادم امروز
 طراحی معماری داشتيم 4 صفحه پر كردم !!
ديشب تا صبح بيدار بودم يعنی تا دم رفتن به دانشگاه بيدار بودم
 هوس كرده بودم بيام اينترنت نشد ...
ولی الان جبرانيدم !
انشالله بقيه اش هم بخير بگذره ، استرس دارم !


توكل بر خدا

ناراحت ...


شماهارو به ته ديگ ماكارونی قسمتون میدم
وقتی دارین با تلفن یا موبایل صحبت می کنین با خودکار روی هر چیزی که دم دستتون بود چرت و پرت ننویسین یا نقاشی نکشین !!!
آخه من الان این دفتر خوشگلم كه جمله هامو توش می نويسم
 مامانم در حال صحبت کردن با گوشی روش گل و ميخ کشیده !!!
 اعصابم خورده ؟؟؟



+پ.ن:

از دست مسئولین هم دیگه کاری برنمیاد !



هر چه که می خواهی بخواه ...



چشم هایم بی هیچ بهانه می خواهند ببارند

دروغ غم انگیز

که سیاهی

تمام وجودم را به بند کشیده است

کجایی؟

بیا ،‌ بیا

راه را کوتاه کن

از کوچه ها بگذر ...

و به دیوارها اعتنایی نکن !

درها را

پنجره ها را

باز کن

پرده ها را کنار بزن

و شتابان

خودت را به من برسان

و بی هیچ کلامی


از من ،

هر چه که می خواهی بخواه

تا که من جان نثار تو کنم !


خيانت ...


شکسپیر میگه : « خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی

خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
 خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری

خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد»





+پ.ن :

من توصيه می‌كنم به مردم ايران عزيزان
اين فيلم های در پيت و مسخره ی اين شبكه های غربی رو نگاه نكنيد
اين ها خانمان برندازند ...
حواستون خيلی جمع باشه ، از ما گفتن بود !

لغت نامه ...





لغت نامه های‌ دنيا را بايد آتش زد !


الان ديدم ، جلوی واژه ی نبودن نوشته اند :

" عدم حضور كسی يا چيزی در مقطعی از زمان "

همين !

چقدر نبودن تو را ساده فرض می كنند !


انسان مغرور ...


انسان مغرور همانند شخصی است كه بر قله ی‌ كوهی ايستاده

و همگان را كوچك می‌پندارد و غافل از اينكه مردم

از پايين قله او را كوچك می بينند !





+ پ.ن :

انسان مغرور هرچقدر هم آدم بزرگی باشد

برای مزدم نفرت انگيز و حقير است !


ريل قطار ...





فراموش نكنيد ، قطاری كه از ريل خارج شود شايد آزاد باشد

ولی راه به جایی‌ نخواهد برد !


آينه ...



ميگم : آينه بغل ماشين هم نشديم ،

كه بعضيا از اونی كه فكر می كنيم بهمون نزديكتر باشن !

بارون داره مياد ...



هر روز غزل وار توام ای باران

دیوانه ی رفتار توام ای باران

بر پنجره ام نقش نگارت زده اند

بی چتر ، گرفتار توام ای باران !






+ پ.ن :


عشق مثل خيس شدن زير بارون ...

داره بارون مياد تهران ، به به چه بارونی ! چه بارونی !

جاتون خالی پنجره ی اتاقم تت ته بازه ، بفرماييد چای و كاكائو !


سال 1392 مبارك


سال نو مبارك


اميدوارم امسال ( سال 1392 ) برای همه ی دوستانم

سال پر از سلامتی ، پر از عشق ، پر از بركت و پر از پول باشه

انشالله


سال عجيبی بود ...



گلنوش فروردین ، اردیبهشت ما

خرداد زیبایی ، تیرشکستن ها

مرداد آرامش ، شهریور خوش پوش

مهر بدون ماه ، آبان بی آغوش

دلشوره آذر ، دی رنگ فیروزه

سرگیجه بهمن ، اسفند سی روزه

هر لحظه و ساعت ، حس غریبی بود

هر روز و هر ماهش ، سال عجیبی بود

سال عجیبی بود ، تاریک و هم روشن

جمع تو و من بود ، منهای من از من !

هروقت خندیدی ، هرلحظه گل دادم

هر وقت غم خوردی ، از ریشه افتادم

وقتی حواست بود ، من بودم و بارون

هر وقت کم بودی ، من میشدم داغون

سال عجیبی بود ، رویای من گم شد

خوش خلوت دنجم ، غرق تلاطم شد

سال عجیبی بود ، تاریک و هم روشن

جمع تو و من بود ، منهای من از من !


.:: پيشاپيش سال نو مبارك ::.



تنها برای مخاطب خاص خودم ...


    Be EdAmEyE mAtLaB mOrAjEe KoNiD


ادامه نوشته

دانلود دکلمه ی شعر از مجید احمدی

 

 


چند روز پيش شعر بسيار زيبای  كودك تنها رو دكلمه كردم

و الان فايلشو با كيفيت بسيار عالی (320) براتون گذاشتم

كه دانلود كنيد و بشنويد اميدوارم لذت ببريد ...

برای دانلود دکلمه ی این شعر

با صدای مجید احمدی روی لینک زیر کلیک کنید :

دانلود کلیپ صوتی دکلمه ی شعر کودک تنها از مجید احمدی 



.:: كودك تنها ::.


در ميان كودكان كوچه های شهر

طفل تنهایی به پايش كفش های كهنه ی هر روز

می گردد

می نشيند صبح ها اينجا

كنار خلوت بن بست

با نگاهی سخت مبهم گم

كه گویی در جهان ديگری بر نقش شادی های واهی

گاه می خندد

پدر هر روز

تا وقت غروب

می رود شايد بسازد خشت های خانه ی متروك

مادرش ديريست اما خفته در آغوش قبرستان

كنار سنگ های تا ابد مسكوت

صدای شب

صدای رفتن خورشيد

همراه طنين بانگ روحانی

فرا می خواندش بر خود

به دنيایی كه تنهایی

نويد روزهای خسته ی فرداست

صدايش می زنم كوروش

خبر داری كدامين مرد جاويدان ديرين را تو همنامی

تو هم از هيچ خواهی ساخت

نامی را كه بر ويرانه ها برپاست

نگاهم می كند با هاله ی ترديدفرا می خوانمش كوروش

نبايد از شب تاريك و از ويرانه ها ترسيد

درست اينجا زمين سخت است و آبی‌نيست

سالها پيوسته باران را سراغ از كوچه های شهر خالی نيست

تو را تقدير پيروزت

ميان دستها و قلب آرامت به ميراثاست

مرا اين جای شكی نيست

در ميان كودكان كوچه های شهر

طفل تنهایی به پايش كفش های كهنه ی هر روز

می رود با عزم راسخ

رو به فردایی كه مردش اوست !




نكته ی مهم :

اگر احيانا" كليك كرديد ديديد باز نشد اين آدرس رو در مرورگر خودتون كپی كنيد :

http://s1.picofile.com/file/7694863866/Majid_Ahmadi_Kudake_Tanha_320_.mp3.html



.:. دوستان نظر يادتون نره .:.



اين سادگی‌ است ...


اين سادگی ست كه كوه فكر كند
به آسمان رسيده است
اين سادگی ست كه رود فكر كند
از كوه بريده و درياست
اين سادگی ست كه آبشار فكر كند
از زمين گريخته است
اين سادگی ست كه جنگل فكر كند
پاييز منقرض شده است
اين سادگی ست كه كوير فكر كند
چه ابرهای بخشنده ای در راهند !
اين سادگی ست كه آسمان فكر كند
بالاخره در افق ، نفسي تازه خواهد كرد
اين ساده لوحی است كه من فكر كنم
پاهاي تو براي رفتن خلق نشده اند
اين ساده لوحي ست كه من فكر كنم
لبان تو خداحافظي را بلد نيستند
اين احمقانه است كه فكر كنم
با همين بوسه های سرد از آن من شده ای ...

بيمارستان ...


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌ دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم گرفتند تا در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده ودو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که «پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دو شاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد !



+ پ.ن :

عجب جلبكی بوده واسه خودش ها ...


داستان گاو ...


مرد جوانی در آرزوی ازدواج با یک دختر کشاورز بود، کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوهای نر را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد…
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد… اما………گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی .

خسته ام ...




لحظه هایی هست که وقتی سخت دلگیری
 دردت را در سینه ات فرو می ریزی تا آشکار نگردد
لحظه هایی هست که وقتی اشک در چشمانت حلقه زده ،
 بغض می کنی اما پشت لبخندی ساده پنهان خواهی کرد
لحظه هایی هست که وقتی دلت خیلی گرفته
و می خواهی درد دلت را فریاد بزنی از سنگینی بغضت نمی توانی
لحظه هایی هست که سخت خسته می شوی
از دست کسانی که حرف هایت را نمی فهمند
و باز چیزی نمی گویی
لحظه هایی هست که وقتی از تنهایی زمین گیر می شوی ،
 سرت را به دیوار تنهاییت می گذاری و باز هیچ نمی گویی
لحظه هایی هست که دلت می خواهد فریاد زنی و خالی شوی
از هر چه درد ، ولی باز نمی توانی ...
و لحظه ایی که سخت تر از تمام لحظه هاست .
 لحظه ای که عادت می کنی به هر چه درد و چه سخت لحظه ایست ...

عشق ...


چه سخت است وصف کسی که معناگر عشق است !
مصداق آدمیت!
همان کسی که می شنود حرفایی که قلبش را می سوزاند
و می بیند دردهایی که امانش را می برد.
ولی خود را به نشنیدن میزند ،
به ندیدن تا پنهان کند زخمهایی را که به خاطر مهربانیش بر جای مانده
و پنهان کند ، دردهایی را که به خاطر شاد کردن دلی ،
 در سینه اش پنهان مانده!
آری! چه سخت است و چه ماجرای عجیبی دارد، این " عشق!

خدايا شكرت ...




دلم تنگ است برای بودنت میان این قلب پر هیاهو.
چند وقتیست که فراموشت کرده بودم، نه یادی از تو می کردم و نه سراغی از تو می گرفتم.
خیلی برایم سخت است که چگونه تو را شریک عشق های دیگرم کردم، بی آنکه بدانم هیچکس جز تو لایق وابستگی نیست.
این شرمساری را چگونه پنهان کنم وقتی که مدام از پیام هایت روی بر می گرداندم و تو هر بار مرا می خواندی،
و چگونه این محبتت را پاسخ دهم در حالی که تو را رها کرده بودم، لحظه ی مرا به خود وانگذاشتی.
چگونه این بزرگی را در فریادم نگنجانم و چگونه از مهربانی بی حدت این بغض را پنهان کنم وقتی که دنیا بر من تنگ آمده بود و یقین کردم که هیچ پناهی جز تو ندارم، باز تو بسویم آمدی بی هیچ منتی و هیچ سرزنشی، شنیدم مرا خواندی:
برگرد، مطمئن برگرد تا یک بار دیگر با هم باشیم
تا یک بار دیگر دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم و تا ابد برای هم باشیم.
خدایـــــای عزیزم! ای آرامش دهنده این جسم خسته و روح پر جراحت
تو را سپاس که هزاران بهانه دستم می دهی و هزاران راه پیش پایم می گذاری تا بار دیگر به سوی تو باز آیم ...

احساس ...




شاید دیگر زندگی برایت معنایی ندارد و مثل گذشته ها زندگیت شیرین نیست.
مثل آن روزهایی که ساعت ها به تماشای ابرها می نشستی و به دنبال شکل های متفاوت بودی، یا به جستجوی سیاره ها و سفینه ها در شب به آسمان خیره می شدی و یا ساعت ها نظاره گر پرنده ها و حیوانات بودی بی آنکه خستگی بر تو غلبه کند.
شاید در آن دوران کمتر بی حوصله می شدیم و لذت بیشتری از زندگی می بردیم.
هرچه بزرگتر می شویم نسبت به اطرافمان بی توجه تر می شویم و کمتر چیزی پیدا می شود تا توجه مان را به خود جلب کند.
ولی برای بازیافتن شور زندگی، لازم نیست کودک باشیم و به دوران کودکی بازگردیم، به آنچه نیاز داریم زنده نگه داشتن آن در وجودمان است ; همان احساسی که ساعت ها لبخند را بر لبانمان جاری می ساخت و به زندگیمان هیجان می بخشید.
این احساس، در وجود همه ما هست، اما شاید لایه ای از حزن آن را فرا گرفته است!