سلام و درود و سه رود و چهار رود بر همه ی خانوما و آقایون با کلاس ...
نماز و روزه هاتون قبول باشه انشالله
امروز بیاید با هم دیگه راجع به خوشبختی بحث کنیم ...
پس حتما مقاله ی بنده ی نا چیز رو بخونید که از دستتون نره !
خیلی دوست دارم نظر و عقیده ی شما رو راجع به این موضوع و این مقاله بدونم .
پس خواهش می کنم به دقت
بخونین و تو این بحث شرکت کنید .
پس مثل همیشه بی مقدمه شروع می کنیم :
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع : چه کسانی خوشبختند ؟
همیشه
در برخورد با تناقضات دیگران سعی میکنم که یک جواب منطقی پیدا کنم،
ولی
بیشتر وقت ها نمی تونم دیگران رو قانع کنم .
یکیش همین بحث ثروت و خوشبختیه !
همیشه یه وقت هایی سعی کردم که در برابر کسانی که میگن :
" آدمهای پولدار
خوشبختن و غمی ندارن "
مثالهای نقض بیارم و بگم که همیشه اینطوری نیست ،
ولی
یه جاهایی یه مسائل مالی و مشکلاتی پیش میاد که حرف اول رو پول می زنه
و
ذهنم رو بدجوری درگیر میکنه و اون توجیهات دچار تناقض میشن !
درک می کنید که چی میگم ؟
راستش هنوز هم
تکلیف خودم رو با جمله ی " ثروت خوشبختی میاره " نمیدونم !
سعی کنم باورش کنم ؟
براش مثال نقض بیارم بدون اینکه دچار تناقض بشم ؟
تعریفش رو عوض کنم ؟ حقیقت
رو ببینم و از جزئی نگری پرهیز کنم ؟
ولی خداییش واقعا چند درصد اون کسانی
که پولدارند خوشبختند ...؟
اینو می خواستم بگم که منظور منو بد نفهمید
من
هیچ وقت نگفتم و نمیگم و نخواهم گفت : " که بی پولی خوبه "
نه که همچین حرفی زده !؟ کو ؟؟ اونو اول نشانش بده به من ! :-) شمایی ؟؟
والله راستش این همیشه شعار من بوده :
" پول
ممکن خوشبختی نیاره ولی بی پولی بدبختی میاره ! "
دقت کن ...
چه موقعی میشه گفت واقعا خوشبختیم !!؟؟
خوب ببین چند مورد من ذکر می کنم شما توجه کن بهش لطفا" :
▪ اگه امروز که بیدار شدی بیشتر احساس سلامت کردی تا مریضی ،
تو خوشبخت تر
از یک میلیون نفری هستی که تا آخر این هفته بیشتر زنده نیستند .
▪ اگه هیچ وقت خطر جنگ را تجربه نکردی و تنهایی زندان رو حس نکردی ،
در شمار ۵۰۰ میلیون نفر آدم خوشبخت دنیا هستی .
▪
اگه می تونی در یک جلسه ی مذهبی شرکت کنی
بدون اینکه اذیت و آزار ، دستگیری ،
شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشی
خوشبخت تر از سه میلیون نفر در جهان هستی .
▪ اگر در جیب یا کیف خودت پول داری و می تونی گاهی کمی پول خرج کنی ،
جزو ۸ درصد آدم های پولدار دنیایی .
▪ اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگی می کنند .
تو واقعا بی نظیری ،
چون سایه ی دو فرشته ی دوست داشتنی بالا سرته که همه جوره هواتو دارند!
▪
اگه سرت رو بالا می گیری و لبخند می زنی و احساس خوبی داری ،
تو خوشبختی ،
چون خیلی ها می تونند این کار رو بکنند ، ولی اکثرا نمی کنند .
▪ اگر امروز و دیروز دعا کردی ، واقعا خوشبختی ،
چون اعتقاد داری که خدا صدای ما را می شنوه و به ما جواب میده .
▪ اگر می تونی این مطلب را بخونی و سوادشو داری
خوشبخت تر از کسانی هستی که نمی تونند این مطلب را بخونند ...
درسته ؟؟ یه سری نکات منطقی بود دیگه همون دو دو تا چاهار تای خودمون !
اصولا
انسان یه ویژگی بسیار خاصی داره
اونم اینه که سر و کارش با هرچی که باشه
خوشبختی رو تو اون می بینه ...
ولی می تونه این طور نباشه ...
یعنی میشه
جوری زندگی کرد که هر لحظه احساس خوشبختی کرد !
چقد باید خودمون رو دچار
احساس هایی کنیم که جز عذاب هیچی بهمون نمیده ؟
چقد خودمون رو درگیر استرس
کنیم ؟
با اینکه می دونیم با دلشوره و نگرانی هیچ چیزی عوض نمیشه ...
چرا
عادت کردیم سر چیز های بی خودی مثل تصادف ماشین داد و بیداد راه بندازیم !؟
چرا فکر می کنیم دیگران همیشه دشمن ما هستند ؟؟
انسان همیشه مسئول
زندگی خودشه ...
با توجه به آیه ی 38 سوره ی مبارکه ی مدثر که خداوند بسیار زیبا می فرماید :
كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ
هرکس در گرو اعمال خویش است .
آدما اشتباه میکنن دنبال خوشبختی می گردند ، خوشبختی پیدا کردنی نیست ،
خوشبختی ساختنیه ...
چند تا سوال کنم ازت ببینم جوابت چیه ؟
چرا وقتی که تو خودت توی زندگیت غرقی و کلاهت پس معرکه است
میری با بی شرمی تو زندگی دیگران دخالت می کنی ؟
چرا عادت کردیم برای
بدست آوردن همه چیز بجنگیم !!؟؟
جنگ جنگ جنگ ...
اینا همش نتیجه ی اون
اندیشه ی خراب ماست که نسبت به دیگران داریم
که زندگی یعنی پول ، خوشبختی یعنی پول ...
طرف به هیچ اوصولی پایبند نباشه ، بد اخلاق و سنگ دل
و حسود باشه
ولی پول داشته باشه میشه یه الگو برای جامعه ....
به قول سهراب سپهری :
چشم
ها را باید شست جور دیگر باید دید ...

بیاید همیشه و همیشه به شخصیت دیگران احترام
بذاریم !
اینو به خودمون بفهمونیم که اگه یه وقتی داخل اتوبوس نشسته بودیم
اگه بلند بشیم با مهربونی جامون رو بدیم
به یه نفر دیگه که از ما بزرگتره
هیچ اتفاق بدی برای ما نمی افته و هیچ مشکلی پیش نمیاد ...
به خودمون بفهمونیم که اگه راننده ی تاکسی 100 تومان اضافه گرفت
به هیچ
چیزی بر نمی خوره !!
و به خاطر چیزای کوچیک شخصیت خودمون و طرف مقابل رو
خورد نکنیم
پاک زندگی کنیم حتی تو جامعه ای که آدم پاک کمه ...
خوب زندگی کنیم
حتی اگه بدها نذارن !
حرف و عقیده ی پدر و مادر رو به حرف و عقیده ی خودمون ترجیح بدیم
و سعی کنیم تو زندگیمون برنده باشیم نه از لحاظ مادیات
بلکه معنویات ...
طوری زندگی کنیم که خودمون خوب باشیم و از خودمون راضی باشیم !
و حتی
اگر هم باختیم ، صادقانه ببازیم !
به قول اون ضرب المثل بسیار خوب که میگه :
"
راست باز و پاک باز و امیر باش "
و این یعنی خوشبختی !
داستان گیله مرد رو خوندین ؟ گیله مرد می گفت :
" خوشبختی حراج روزانه ی دنیاست ،
اینکه ما قدمی بر نمی داریم و قیمتی پیشنهاد نمی کنیم داستان دیگری است ! "
میگن : تاجری
پسرش را برای آموختن « راز خوشبختی » نزد خردمندی فرستاد .
پسر جوان چهل روز
تمام در صحرا راه رفت
تا اينكه سرانجام به قصری زيبا بر فراز قله ی كوهی
رسيد .
مرد خردمندی كه او در جستجويش بود آنجا زندگی می كرد .
به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه
رو شود وارد تالاری شد
كه جنب و جوش بسياری در آن به چشم می خورد ،
فروشندگان وارد و خارج می شدند ، مردم در گوشه ای گفتگو می كردند ،
اركستر
كوچكی موسيقی لطيفی می نواخت
و روی يك ميز انواع و اقسام خوراكی های لذيذ
چيده شده بود .
خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت
صبر كند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه
دليل ملاقاتش را توضيح می داد گوش كرد
اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه
« راز خوشبختی » را برايش فاش كند .
پس به او پيشنهاد كرد كه گردشی در قصر
بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد .
مرد خردمند اضافه كرد : اما از شما
خواهشی دارم .
آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن
ريخت و گفت :
در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاری كنيد
كه روغن آن نريزد.
مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پلهها ،
در حاليكه چشم از قاشق بر نمی داشت ، دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت .
مرد خردمند از او پرسيد: « آيا
فرشهای ايرانی اتاق نهارخوری را ديديد ؟
آيا باغی كه استاد باغبان ده سال
صرف آراستن آن كرده است ديديد ؟
آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روی پوست
آهو نگاشته شده ديديد ؟ر»
جوان با شرمساری اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده ،
تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغنی را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند .
خردمند گفت : «خب ، پس برگرد و
شگفتی های دنيای من را بشناس .
آدم نمی تواند به كسی اعتماد كند ،
مگر اينكه
خانه ای را كه در آن سكونت دارد بشناسد . »
مرد جوان اين بار به گردش در كاخ
پرداخت در حالی كه
همچنان قاشق را به دست داشت ،
با دقت و توجه كامل آثار
هنری را كه زينت بخش ديوارها و سقفها بود می نگريست .
او باغها را ديد و
كوهستانهای اطراف را،
ظرافت گلها و دقتی را كه در نصب آثار هنری در جای
مطلوب به كار رفته بود
تحسين كرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با
جزئيات برای او توصيف كرد .
خردمند پرسيد : « پس آن دو قطره روغنی را كه به تو سپردم كجاست ؟ »
مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت :
« راز خوشبختی اين است :
كه همه شگفتی های جهان را بنگری
بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كنی »
خوب این داستان رو خوندید و متوجه شدید چقد خوشبختی عمیق و ساده است ؟
خوشبختی ساده تر از این حرفاست ،
شما واقعا" خوشبختی ...
خوشبختی همین اندازه است که دنیا رو در کنار خدا حس کنی
و لذت ببری از هرچیزی که داری و قدر این خوشبختی رو بدونی ...

آموخته ام که ، با پول میشود خانه خرید ولی آشیانه نه ،
رختخواب خرید ولی خواب نه ، ساعت خرید ولی زمان نه ،
می توان مقام خرید ولی احترام نه ، می توان کتاب خرید ولی دانش نه ،
دارو خرید ولی سلامتی نه ، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،
می توان قلب خرید ، ولی عشق را نه ...
آموخته ام که ...
تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید :
تو مرا شاد کردی !
آموخته ام که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ، نه گفت !
آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم
حداقل صمیمانه دعا کنم !
آموخته
ام که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،
همه ی ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد ،
فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن وی !
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی ،
شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است !
آموخته ام که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است ،
هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته
ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید .
پس چه چیز باعث شد که من
بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق ، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام که زندگی دشوار است ، اما من از او سخت ترم
آموخته ام که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند ،
بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن ، نگاه را وسعت داد...
آموخته ام که قدردان داشته هایم باشم
چون می دانم الان خیلی ها حسرت داشتنشان را دارند !
و این آموخته ها یعنی خوشبختی ...
زنده
باد هر آنکس که پاک و با ایمان زندگی می کند
و خداوند در زندگیش رنگی تازه
تر دارد ...
چه آرزویی بهتر از اینکه ای کاش خدا پنجره ی باز اتاقم باشد !
نتیجه گیری :
خوشبختی ساده است ، نباید دنبالش گشت خوشبختی همین لحظه است
به اندازه ی کافی هرکس خوشبخت است
فقط باید برای بیشتر شدنش تلاش کند و از خداوند یاری بگیرد !
یادت نرود که داشته هایت یعنی خوشبختی ...
مواظب خوشبختی ات باش !
نظر تو چیه ؟
یا حق
نوشته ی مجید احمدی / تابستان 1392